تبليغاتX
بحر آتشین
۱. گاوم زایید بیش از دوقلو. وای خدا اصلا آمادگیشو ندارم. کی حوصله داره؟!

۲. عید قربان هم کم کم میرسه. به همه و بخصوص حاجیها تبریک میگم. آیناز توی تاکسی برا من میخاست راجع به عید قربان شعر بخونه٬ با لهجه ترکی می گفت عید گربون اومده و راننده تاکسی هم در پایان مسیر کنترلشو از دست داد و میخاست بچمو بخوره که با یه حرکت سریع مانع شدم و آینازو قاپیدم.

۳. آلبوم آخ محسن نامجو با همه عجیب غریب بودنش به دلم نشست و چندین بار گوش دادم و خوشم اومد.

۴. چه خبره دارند زندانی آزاد میکنند. احتمالا مسائل مالی نیاز به وثیقه را افزایش داده!

۵. گرچه یاران غافلند از حال ما          از من ایشان را هزاران یاد باد

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 15:14 توسط مهين برخورداري| |
۱. از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن                از دوستان جانی مشکل توان بریدن

۲. باز هم سکوت لحظه های من ترک برداشت.

۳. اگر واگذاری مدارس به حوزه های علمیه حقیقت باشه٬ من یکی دور درس خوندن دخترم خط میکشم.

۴. به جای این که بری برای مردم کشوری که هیچ قرابت و اشتراکاتی با ما نداره بیمارستان و کارخانه بسازی بیا دستشویی های بین راهی کشور خودتو درست کن٬ ثوابشم بیشتره.( مثال توالت از باب مثال بود و گرنه صدتا کار دیگه میتونستم پیشنهاد بدم).

۵. با استفاده از نرم افزار٬ بازیگران سریال لاست برای نمایش در ایران لباس مطابق با شئونات اسلامی می پوشند. چه شود؟ شدیدا منتظر پخش این مجموعه از تلویزیون ایرانم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 13:51 توسط مهين برخورداري| |
۱.خدای من در حالی که تصور هم نمی کردم یکی از بچه ها را بعد از ۵ سال پیدا کردم. به همه افکارش جامه عمل پوشونده بود و همونطور که همیشه میگفت حتی نوع زندگی و همسرش را هم تغییر داده . چقدر حرف زدیم و هنوز چقدر حرف داریم برای هم بزنیم. به محمد گفتم همرشته سابقتون این اتفاقا براش افتاده داشت شاخ در می آورد.

۲. به پا گر خلد خاری آسان برآید        چه سازم به خاری که بر دل نشیند.

۳. این کتابا را توصیه میکنم: "کافه پیانو" فرهاد جعفری. "بادبادک باز" خالد حسینی." سهم من" پرینوش  صنیعی. "چند روایت معتبر" مصطفی مستور ( و کلا همه کتاباش)٬ بعلاوه "من او" رضا امیرخانی که بی نهایت به من چسبید.

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 13:46 توسط مهين برخورداري| |
۱. علی کردان در ۵۱ سالگی درگذشت. خدا رحمتش کنه.

 

۲. تصور میکنم بسیاری از تلاشهایی که ما برای ارتقا و بهبود سطح عملکرد کودکمان انجام می دهیم ریشه در آرزوهای فروخفته و به ثمر نرسیده دوران کودکی ما داره. کلا تا حدود زیادی با دیدگاههای زیگموند فروید در رابطه با تاثیر دوران کودکی بر شخصیت آینده انسانها موافقم.

 

۳.  هوا بس ناجوانمردانه سرد است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند که ره تاريک لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کين است پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟

 

۴. کار سختی است ولی قطعا شدنی است!

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 20:31 توسط مهين برخورداري| |
۱. میخاستم بذارم شب بیام وبلاگمو به روز کنم اما یه اتفاق خجسته سبب جلو افتادن این امر خیر شد. بنا به اعلام سایتهای خبری جناب حداد عادل و همسر مکرمه ایشان سرکار خانم طیبه ماهروزاده به عنوان زوج نمونه کشوری انتخاب شدند.حالا این همایش نمیدونم ازدواجو اینا قراره برا تشویق جوانان به ازدواج و حفظ کیان نه چندان محکم خانواده ها و... صورت بگیره اما زوج نمونش همسن چهلستون اند و روی هم دویست کیلو وزن دارند که ۵۰ کیلوی آن متعلق به زوج و باقیمانده را که ریاضیدانها باید حساب کنند نه ما علوم انسانی خوانده ها سهم زوجه است. با همه این احوال زوج نمونه یعنی همین دیگه. اما به نظر شما انتخاب دختر حداد عادل و همسرشون بعنوان زوج نمونه بهتر نبود لااقل اونها اندکی جوانترند و ...

۲. چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان 

                                        نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

                                                            نه به حرفی دلی را آلوده

                                                            تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت!

۳. به این میگن فطرت خداجوی بشر: آیناز میگه مامان فلانی چی شده میگم مرده٬ خاکش کردند میگه کی زنده میشه میگم هیچ وقت. میگه بالاخره که باید زنده بشه اون روز کی میاد؟

۴. این روزا یه جایی میرم که یه سری دختر پسر جوون هم اونجا هستند. به نظرم نسل جدید ما به شدت در زمینه املا، انشا و ادبیات فارسی ضعیفتر از گذشته اند.

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 11:7 توسط مهين برخورداري| |
۱. این روزا یه بهونه خوب دارم آینازو صبح میفرستم مهد، نزدیک ظهر مثل زنهایی که خیلی سرشون شلوغه زنگ میزنم مامان و میگم برو آینازو از مهد ببر خونتون من ساعت ۶ میام دنبالش. بعد میرم دراز میکشمو به این فکر میکنم که باید اون مقاله تکمیل بشه، ظرفها باید شسته بشه، شیر نداریم باید بخرم، نمک نداریم و.... بعد تو ذهنم میاد که سال آینده روزهای بهتری خواهم داشت و شاید دیدی در مقطع بالاتر تو یه قبرستونی در حال ادامه تحصیل باشم، اون موقع خونمون را هم عوض کردیم رفتیم جای بهتر شهر نشستیم و جامون هم بزرگتره. همینطور که تو این خیالات سیر میکنم از بی خوابیهای شب قبل خوابم میبره. وقتی بیدار میشم انگار خسته ترم و سرم درد میکنه پامیشم یه چیزی سرهم میکنم میخورم بعد دراز میکشم و این بار در حالی که کتاب میخونم به این فکر میکنم  کاش نویسنده شده بودم. شب میشه میرم دنبال آیناز و میارمش خونه. من پای نت، آینازم لالا. ولی ظرفا هنوز نشسته نمک و شیر هم نداریم.

۲.سکوت دسته گلی بود میان حنجره ام!

۳. چرا همه خیلی زود می فهمند من برای احمق فرض شدن سوژه مناسب و با کیفیتی هستم؟

۴. عین یه پیرزن محتضر تمام جسمم و کل روحم درد شدیدی را تحمل میکنه.

پی نوشت۱: خوانندگان محترم این نوشته هیچ ارتباطی به شخص شما و سایر دوستان ندارد.

پی نوشت۲: دارم تصمیم میگیرم یه وبلاگ دیگه بسازم و مطالبم را به صورت ناشناس منتشر کنم شاید راحت تر و آزادتر بتونم بنویسم تا اینجوری.

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 13:0 توسط مهين برخورداري| |
۱. حزب بعث عراق یا سوریه

۲. شبیه ژیان تصادفی

۳. زیباترین دختران دنیا در beautiful people

۴. خودتی. کاملا متوجه ام چی میگم

۵. افسوس

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 15:18 توسط مهين برخورداري| |
۱. نمیدونم چه متراژی از بهشت زیر پای هر مادر است٬ اما مطمئنم سهم من دوبرابر دیگران است.

۲. بانوی اول ایران رفته ایتالیا در مورد گرسنگی حرف بزنه. گفته از ایران الگو بگیرید که گرسنه نداره و خواسته که کشورهای عدم تعهد یه فکری به حال گرسنگان فلسطین و لبنان کنند. در ضمن ایشون به جایگاه سخنرانی نرفتند و از روی صندلی خودشون در حالیکه فقط یه دماغ از زیر چادر پیدا بوده افاضات خودشون را بیان فرمودند.

۳.همون بهتر که حاجی بابایی شد وزیر آموزش و پرورش. اصلا هم مخالف نیستم که یه آدم زیادی مرفه شده وزیر رفاه. شاید همه را به یه رفاه نسبی در حد خودش رسوند.

۴.من هم به قاعده خودت دارم بی تفاوتی پیشه میکنم. (بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم ).

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 0:15 توسط مهين برخورداري| |
۱. یکی داخل زندان هم که باشه مدرسه میسازه و کار فرهنگی میکنه٬ یکی هم در دانشگاه قصابی میکنه!

۲. این عروسا آدمو یاد کمیته امداد میندازند. اینا چطور شناسایی میشن و به صاحبشون داده میشند. فکر کنم از این دستبندا که تو بیمارستان رو دست بچه ها میزنند به دستاشون چسبوندند که قاتی نشن.

۳.تو که تا جنگ و دعوا میشه و من قهر میکنم همه خواسته های منو برآورده میکنی٬ چرا قبل از دعوا همین خواسته ها را برآورده نمیکنی تا من طوفان به پا نکنم؟

۴. برام این سواله که غیر از جرم قتل عمد به هیچ دلیل دیگه ای یه عده آدم نمیتونند خودشون را برحق تر از دیگران بدونند تا جایی که به راحتی جان یک انسان ـ اگر چه گناهکارـ را بگیرند. چقدر کشتن آدمها برای اینها آسان و عادی شده است.

۵. گرم یادآوری یا نه من از یادت نمیکاهم! 

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 18:22 توسط مهين برخورداري| |
چند وقته هم کامپیوترم مشکل داره هم خودم مشکل دارم که نمی نویسم. امروز اما به اصرار شقایق بعد از مدتها برای تمام کردن اون مقاله نصفه نیمه مونده دو سال پیش رفته بودم  دانشگاه:

۱. هر کس منو میدید از استاد و دانشجو میگه جوجه ات (آیناز) کجاست؟

۲. هر کی منو میبینه میگه چرا دیگه نمیای دانشکده؟ من میخندم میگم دیگه کاری با علم ندارم

۳. قرار شده بود زنگ بزنم به یه نفر و خبرشو بدم به جواد سوسوله . یادم رفت. با شق وایساده بودیم دم دفتر رییس که عین اجل افتاد تو وقبل از اینکه من به دروغ بگم تماس گرفتم نبود. خودش گفت آقای ... رفتند کانادا و حالا باید دنبال یکی دیگه بگردیم. فقط خدا را شکر میکردم که من زودتر دروغم را نگفته بودم.

۴. دکتر نون هم که دیگه تحت هیچ شرایطی خدا را بنده نیست. راستی شق خوب تیکه هایی بهش انداخت ولی اون روش زیادتر از این حرفاست.

۵. نریمانی هم بعد از تماسهای مکرر و بی پاسخ من امروز به طور تصادفی منو دانشکده گیر انداخت. ولی اینبار من اونو دور زدم. یه مقاله ازش گرفتم که زیراکس بگیرم فوری پسش بدم و هرگز نرفتم پس بدم.

۶. با شقایق رفتیم کلاس استاد بو گندو. آقای همکلاس با سواد شق هم که بوی بدتری از خودش متشعشع میکرد. اینقدر شیطونی کردم شق میگه خدارا شکر تو همکلاس ما نیستی. ای شق بی ظرفیت یه خرده به خنده هات مسلط باش.

۷. لحظات آخر استاد چاخان را شکار کردیم. در پانزده دقیقه کلی حرف درشت بارش کردم و بهش گفتم با کودتا پیوند خورده و وقتی کودتا سقوط کنه ما ایشون را هم اعدام میکنیم و بهش گفتم کتابی که امانت پیش من داره را بهش برنمیگردونم و....

۸ شقایق! فقط راننده تاکسی را بگو که من یادش میفتم از خنده غش میکنم.

۹. شقی جون بابت ناهار و اون کیک و شیر چرکِ دست ممنون . 

۱۰. نور چشمیهای امسال هم مشخص شدند. خدا به داد برسه.

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:25 توسط مهين برخورداري| |
۱. شک ندارم آدم با استعدادیه. اما از وقتی متوجه شدم هنوز جوهر دفاع دکتراش خشک نشده سمت به این بالایی را گرفته و هی پز میده و داد زده گفته حامی دولت بعد از نهمه، فوق العاده ازش بدم اومد.

۲. حق همسایه ای که آیناز را ترسونده بود گذاشتم کف دستش. اومد دم خونمون در را براش باز نکردم از پشت در گفتم با کی کار داره میگه شماره شوهرمو میخاد که مثلا شکایت منو به همسرم بکنه .تا منو طلاق بده لابد به زعم خودش. شماره را براش یه رقم یه رقم و شمرده تکرار کردم. از دیشب تا الان خبری از زنگ زدنش به شوهرم نشده . لابد گفته بذار از خیر ازهم پاشیدن یه زندگی جلوگیری کنم.

۳. حالم خوب نیست همینطور گرم و سرد میشم. آیناز هم تند تند میگه آنفولانزا گرفتی مادر.

۴. به هرکس خوبی کردم جز بدی ندیدم و این تجربه را بارها آزمودم و نتیجه همان بود که بود.

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 16:41 توسط مهين برخورداري| |
۱. گویا سبزها و قهوه ایها با هم درگیر شده اند و به جای استکبار جهانی مشت محکم خود را با حضور پرشور برادران نظامی به استبداد داخلی حواله کرده اند. کلا سیزده سیاسی را بدر کردند و حالا رفتند خونه دارند سریال تماشا میکنند و تخمه می شکنند.

۲. من ایمان دارم که در زمینه مدیریت زمان و سرعت اینترنت باید کل دنیا اعم از پیشرفته و پسرفته از کشور همیشه سبز ایران الگو بگیرند. بخصوص امروز که دیگه من تو کف سرعت موندم و هنوز هم خارج نشدم. مسنجر هم که اساسا بالا نیومد.

۳. دخترک حدودا ۱۸ ساله ای با یه آرایش کاملا دلقکی و در حالیکه روسریش در حال افتادن پشت گردنشه داره کش کش تو کوچه راه میره٬ یه گامبوی علاف که مفت خور بودن از سر و روی بی ریختش میباره سوار بر یه پژو داره به دختره التماس میکنه که سوار بشه باهاش بره. دختره نگاش میکرد و انگار مستاصل شده بود. تنها منتظر بودم با نگاهش یه در خواست کمکی از من بکنه تا مردک را بی آبرو کنم ولی در کمال تعجب دیدم دختره با ناز و کرشمه و در آخر با چشمک از طرف خواست که رهاش کنه و بره. بابت زن بودنم شرمنده ام.

۴. هر روز حدود ساعت ۱۲ مجتمع ما بویی ناشی از درهم آمیختن بوی ترشی لیته٬ تریاک٬ سیگار ایرانی٬ عطر بیک و بوی افترشیو وصابون میده.  مخلوط این بوها من را تا مرحله عق زدن پیش میبره. خدا را شکر کسی باردار نیست و گرنه حتما سقط میکرد از این بوهای ناخوش و درهم. اینها همه به کنار کسی که بوی دودش هر روز و وقت و بی وقت ما را خفه میکنه امروز به آیناز گفته اگر بار دیگه در حیاط را محکم به هم بزنه گوشش را میبره و بچه را تا سرحد جنون ترسونده جوری که آیناز توی پله ها می دوید و میگفت مادر داره منو می کشه. رفتم بهش یه تذکر اساسی همراه با اخم دادم. مردک ابله فکر میکنه هر غلطی خودش میکنه ایراد نداره ولی با بچه ۵ ساله در گیر میشه. مترصد فرصتم تا از خجالتش دربیام.

۵.همه ف. ی. ل. ت.ر شکنهام از کار افتادند. یکی به دادم برسه.

پی نوشت: انواع جنبش سبز : علوی٬ نبوی٬ حسنی٬ حسینی٬ مهدوی و ... بعلاوه یه دونه هم جنبش سبز اموی.

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:59 توسط مهين برخورداري| |
امشب اولین بارون درست وحسابی پاییزی بارید و این شهر پر از آلودگی و پلیدی را شست. من هم که کلا بارون دیوونم میکنه یا شایدم بهتره بگم دیوونه ترم میکنه٬ فرصت را غنیمت دونستمو یه گردش تنهایی زیر دونه های درشت بارون را تجربه کردم. بارون را اینجوری دوست دارم ملایم اما با دونه های درشت هوا هم یه کمی تاریک و خنک نه سرد. برای خودت توی یه خیابون خلوت که دو طرفش پر درختای کهنسالیه که همیشه خدا سبزند و شاخه هاشون به هم میرسه قدم بزنی با آرامش و خوب فکر کنی به قشنگیها و خوبیهای زندگیت و یه کمی هم قوه تخیل و رویاتو به کار بندازی و اساسی به کودک درونت حال بدی و همینطور که بارون لباستو خیس میکنه روحت هم یه خرده خیس بخوره و نرم و لطیف بشه و یه کمی از زنگارهای شیشه دلت زدوده بشه و احساس سبکی کنی و از همه مهمتر خیره بشی به آدمهایی که احمقانه یه چتر توی سرشون گرفتند و مثل کسانی که سگ هار دنبالشون کرده از بارون به این قشنگی فرار میکنند.چقدر ادیبانه نوشتم .فکر کنم اثر همون بارونه است.
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:6 توسط مهين برخورداري| |
۱. نماد و سمبل این جمله که هر انقلابی فرزندان خود را می بلعد امثال محسن میردامادی هستند که در آستانه سیزده آبانی که حکومت پزش را میدهد و آنها سردمدارش بوده اند اکنون در سلولهای انفرادی منتظر تعیین تکلیفند.

۲. پشت سر هم دوستان قدیمی پیدایم میکنند یا پیدایشان می کنم . وای چقدر خوشحالم٬ هر چند گاهی اوقات با بعضیهایشان احساس فاصله میکنم و میفهمم که بعد از این همه سال افتراقات بیشتری با هم داریم.

۳. چرا به روز نمیشم ؟ کامپیوترم قات زده الان با safe mode بالا اومدم.

۴. قدیما ملتو به ضرب و زور نمره انضباط میبردند راهپیمایی الان باید بگند ترا خدا راهپیمایی نرید.

۵. از تو بی خبرم.

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 22:22 توسط مهين برخورداري| |
۱. به نظرم پرتاب لنگه کفش،بطری آب معدنی و هر وسیله دیگری به طرف کسانی که با اونها مخالف هستیم در نوع خود رفتاری ضد قواعد دموکراتیک است که در سایه خشونت قابل بازتعریف است. بنابراین آنهایی که به جنبش سبز وفادارند باید از روشهایی غیر از آنچه تندرویان برای اهداف کوتاه مدت خود بکار میگیرند بهره ببرند.

۲. الف نون اصلاح طلب نبود که اون هم شد. یه مدتم سید شده بود. حالا حالا ها هنر هست که از این شخصیت تاریخی، سیاسی و فرهنگی کشف بشود.

۳. آیناز لیوان آب را گرفته، قورت قورت میخوره و در حالی که هنوز نفسش جا نیومده میگه " یا حسین میرحسین". ( انگار واقعا دیگه نمیشه یا حسین را بدون ادامه اش که میرحسینه به کار برد).

۴. این جمله ناب را هم صادق زیبا کلام گفته: حاکمان ایران در طول تاریخ دچار توهم توطئه بوده اند.

۵. مرگ بر آنفولانزا با انواع و اقسامش.

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 21:23 توسط مهين برخورداري| |